محمد على مجاهدى
231
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
ماتم ، فكند رحل اقامت دمى كه خاست * بانگ رحيل « 1 » قافله سالار كربلا شد كار اين جهان زِ وى آشفته ، تا مگر * در كار آن جهان چه كند كار كربلا ؟ گويم چه سرگذشت شهيدان ؟ كه دست چرخ * از خون نوشته بر در و ديوار كربلا افسانهاى كه كس نتواند شنيدنش * يا رب ! بر اهل بيت چه آمد ز ديدنش ؟ چون شد بساط آل نبى در زمانه طى * آمد بهار گلشن دين را ، زمان دى يثرب « 2 » به باد رفت به تعمير خاك شام * بطحا « 3 » خراب شد به تمناى ملك وى سرگشته ، بانوان حرم گرد شاه دين * چون دختران نعش « 4 » به پيرامُن جُدَى « 5 » نه مانده غير او ، كسى از ياوران قوم * نه زنده غير او ، تنى از همرهان حى « 6 » آمد به سوى مقتل و ، بر هر كه مىگذشت * مىشست ز آب ديده غبار از عذار « 7 » وى بنهاد رو به روى برادر كه : يا اخا ! * در بر كشيد تنگْ پسر را كه : يا بُنَى ! غمگين مباش ، آمدمت اينك از قفا * دل ، شاد دار ، مىرسمت اين زمان ز پى آمد به سوى معركه ، آن گه زبان گشود * گفت اين حديث و ، خون دل از آسمان گشود : منسوخ شد مگر به جهان ملت نبى ؟ * يا در جهان نمانده كسى ز امت نبى ؟ ما را كشند و ياد كنند از نبى ! مگر * از امت نبى نبود عترت نبى ؟ حق نبى ، چگونه فراموش شد چنين ؟ * نگذشته است اين قدر از رحلت نبى ! اينك ز خون آل نبى رنگ كردهاند * دستى كه بود در گرو بيعت نبى !
--> ( 1 ) . كوچ ( 2 ) . نام اوليه شهر مدينه ( 3 ) . سرزمين مكّه ( 4 ) . بنات النعش ، هفت ستارهء مشهور ( 5 ) . نام ستارهاى واقع در قطب شمال ( 6 ) . قبيله ( 7 ) . رخسار